تبليغاتX
نسل جوون
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
جان
الهی  نمی دانم جانی یا جان را جانی نه اینی و نه  آنی تو جان را دهی زندگانی
نوشته شده توسط رامین در 11:5 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
و اما من
نوشته شده توسط رامین در 11:3 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
سخن
و خداوند فرمود .......

در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
 
او به من گفت :
 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
 
من نيز چنين كردم و
 
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
 
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
 
و خدا فرمود :
 
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !

 
..................................................................................
 
از همه ي عزيزاني كه اين مدت نبودم و فراموشم نكردن و جوياي حالم بودن واقعا ممنونم و از همشون با وجود اينكه مدت زيادي بين فرستنده هاي مطالب نبودم ولي مطالبمو با وقت خوندن سپاسگذاري مي كنم.

 
اگر عمري باقي باشه حتما بازم مطالبي كه قابل استفاده باشه مي فرستم .
 
آرزو مي كنم همه ي دوستان خوب و مهربونم هميشه شاد و موفق باشن

باران
نوشته شده توسط رامین در 11:1 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
آخرش همون عشقه
با سلام
عبارت زير را تقديم همه عاشقان مي كنم
 
شب را دوست دارام بخاطر سكوتش
سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش
آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي
تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق
و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش
نوشته شده توسط رامین در 10:56 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
تفکر
بنام عشق
 
 
.تفکر بیرون زدن است
Thinking is going out,
 
.عدم تفکر درون زدن است
Nonthinking is going in.
 
فکر کن، و خواهی دید که
.از خود دورتر و دورتر خواهی شد
think, and you have started moving
away from yourself.
نوشته شده توسط رامین در 10:53 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت1385
تولد

  داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...
 خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است
 دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است
 خاک سنگ دارد , و خارهای خشک
 و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود
 و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند
 اما نفوذ , سرسختی می خواهد
 جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است
 آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد
 گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم ,
 کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد
 کسی چه می داند
 شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من ,
 آن زير ها تقلايي بکنند
 و من ريشه هايم را محکم کنم
 سالهاست که من تشنه جرعه ای آب
 قطره ای نوازش
 و اندکی خواب هستم
 خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد
 نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار ...
 

نوشته شده توسط رامین در 10:51 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 26 فروردین1385
مادر
مادر

بيچاره مادر ! گفتم : مادر ! گفت : جانم ! گفتم :درد دارم . گفتا :به جانم . گفتم :خسته ام ! گفت :پريشانم . گفتم :کجا بخوابم ؟ گفت :روی چشمانم . گفتم : گرسنه ام ! گفتا: بخور نانم . ........واما يکبار هم نگقتم : هاي های مادر من ! من خوبم . خوشبختم . شادم ..... يکبار هم نگفتم . همه اش از درد گفتم ...... .............همه اش هز رنج گفتم . هی وای مادرم .........ای وای مادرم !

نوشته شده توسط رامین در 12:53 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 26 فروردین1385
عجایب

خدا به خیر کنه ! این ساعت مجهز است به یک صدای ۹۵ دسی بلی (!!!) و یک نورافکن بسیار قوی و یک صفحه لرزاننده که می توانید آن را در تختتان کار بگذارید.
 

موقع زنگ که بشود راه می افتد ! اول از پاتختی یا قفسه پایین می پرد و بعد می چرخد و فرار می کند. اگر هم بلند شوید و دستگیرش کنید آنقدر می لرزد که نتوانید دگمه خاموش را به راحتی پیدا کنید.
 


صبح تخم می گذارد و تا تخم ها را از زمین جمع نکنید و در دهانش نگذارید، قد قدش را متوقف نمی کند.
 


یک حشره / هلیکوپتر لعنتی بیدار کننده. موقع زنگ زدن از قفس فرار می کند و به پرواز در می آید. باید بلند شوید و با ورجه وورجه مثل یک پشه مزاحم بگیریدش و دوباره در قفسش بگذارید.
 


نارنجک صوتی ! در اصل یک ساعت نیست بلکه یک بیدار کننده است. ضامن را می کشید و پرتش می کنید در اتاق یا تخت کسی که خوابیده و باید بیدار شود. بعد از ده ثانیه صدای بسیار ناهنجاری را شروع می کند که می تواند روی بسیار بلند تنظیم شود. مشکل اصلی اینجاست که برای خاموش کردنش هم طرف حتما باید بلند شود و شما را پیدا کند تا ضامن را دوباره در نارنجک فرو کنید.
 


و اینهم گل سر سبد ساعت های لعنتی. موقع خوابیدن دگمه زنگ زدن برای فردا را فشار می دهید. ساعت بی سر و صدا راه می افتد، از پاتختی پایین می آید و آنقدر راه می رود تا در یک گوشه از اتاق مخفی شود. صبح که شد برای پیدا و خاموش کردن اش باید از تخت بیرون بیایید. هنر ساعت اینجا است که هر روز یک جای جدید و متفاوت با قبل برای مخفی شدن پیدا می کند.
 

 
نوشته شده توسط رامین در 12:48 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب