تبليغاتX
نسل جوون
یکشنبه 4 دی1384
اینم عکس بچه های با حال کلاس
نوشته شده توسط رامین در 5:11 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
لاله ی واژگون.............
نوشته شده توسط رامین در 1:17 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
تقدیم به بهترین........
نوشته شده توسط رامین در 1:16 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
زندگی............

زندگی ۲ نيمه است.

    نيمه اول به انتظار نيمه دوم ونيمه دوم در حسرت نيمه اول

تو زندگی ام هستی

نوشته شده توسط رامین در 1:15 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
تقدیم به همه...........

نوشته شده توسط رامین در 1:11 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
پری کوچک قصه ها...........
...

من ،

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

ودلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

نوشته شده توسط رامین در 1:6 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
شعر نا تمام.........

شعر نا تمام

 

نه او با من

 نه من  با او !

نه او با من نهاد عهدي نه من با او ...

نه ماه از روزن ابري به روي بركه اي تابيد

نه مار بازويش بر پيكرم پيچيد!

شبي غمگين

                 دلي تنها

                            لبي خواموش

نه شعري  بر لبانم بود

نه نامي در دهانم بود

دو چشمم خيره بر ره سينه پر اندوه

باميدي كه نو ميديش پايان بود !

سياهي هاي ره  را بر نگاه خويش مي بستم

و از بي راهه ها راه نجات خويش مي جستم!

نه كس با من

نه من با كس

سر ياري

نه مهتابي ....... نه دلداري

و من تنهاي تنها دور از هر آشنا بودم

سرودي تلخ را بر سنگ لبها سخت مي سودم

نواي نا شناسي نام من را زير دندانهاي خود بشكست!

و شعر نا تمامي خواند:

(بيا با من )

از ان شب در تمام شهر مي گويند:

او...  با تو ؟

ولي من خوب مي دانم

نه او با من!

نه من با او!

نوشته شده توسط رامین در 12:58 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
ای دوست من...............
دوست  ...
اي دوست من
من ان نيستم كه مي نمايم
نمود پيرهني كه بر تن دارم پيرهني بافته زجان
كه مرا از پرسش هاي تو وتو را از فراموش من در امان
 مي دارد ان مني كه در من است
در خانه خاموشي ساكن است و تا ابد همان جا مي ماند
ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه بگويم باور كني
و هر چه كه مي كنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز تو صداي انديشه هاي تو
و كارهاي من چيزي جز عمل ارزوهاي تو نيستند
هنگامي كه مي كويي باد به مشرق مي وزد
من مي گويم آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه هاي من
در بند باد نيست بلكه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي
و من نمي خواهم كه تو در يابي...
وقتي كه در نزد تو روز است نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشنايي نيمروز
بر فراز تپه ها سخن مي گويم
زيرا تو ترانه هاي تاريكي را نمي شنوي
و سايش بالهاي مرا به ستارگان نمي بيني
و من گويي نمي خواهم تو ببيني ويا بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خودم فرو ميروم
من نميخواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند
و دودش مشامت را مي ازارد
و من دوزخم را بيش از ان دوست دارم
كه بخواهم تو به انجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي و درستي مهر مي ورزي
و من از براي خاطر تو ميگويم
كه مهر ورزيدن به اينها خوب و زيبنده است
ولي در دلم به مهر تو مي خندم
گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني
مي خواهم تنها بخندم
دوست من
تو خوب و هوشيار و دانا هستي
يا نه تو عين كمالي
و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم
گر چه من ديوانه ام ولي ديوانگي ام را مي پوشانم
مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من
تو دوست من نيستي
ولي من اين را چگونه به تو بگويم
كه تو عشق من فقط عشق من...
راه من راه تو نيست گرچه با هم راه مي رويم
دست در دست.......

نوشته شده توسط رامین در 12:56 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
پشه مثبت.........
نوشته شده توسط رامین در 12:48 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 دی1384
ببوسمت.....
 
نوشته شده توسط رامین در 12:43 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب